خورشید اسلام!
حسین میرمبینی
يادم هست روزی از روزهای نخستين «بهار آزادی» (سال 1358) مرتضی مطهری در يكی از سخنرانی هايش كه از راديوی «جمهوری اسلامی» پخش می شد به مضامينی چنين اشاره می كرد: «ما علما در طول تاریخ اسلام در خصوص فهم اين سخن پيامبر كه : «خورشيد اسلام از غرب طلوع خواهد كرد» همیشه سئوال داشته ایم كه معنی اين سخن چيست؟ و چرا پيامبر چنين فرموده؟ اين بود تا روزی كه حضرت آيت الله العظمی خمينی (سه تا صلوات) از پاريس با هواپيمای «ارفرانس» به ايران تشريف آوردند. آن روز تازه فهميدم كه مقصود پيامبر از آن سخن به چه معنا است». مقصود مطهری اين بود كه پيامبر اسلام با گفتن اينكه «خورشيد اسلام از غرب طلوع میكند» در واقع از خيلی پيشتر به مقام عظيم ايشان(خمينی) پی برده و خواسته از ظهور او خبر بدهد. اين موضوع ، يعنی اين سخن مرتضی مطهری هيچگاه از خاطرم نمی رود، چراكه من نيز پيشتر در مطالعات اسلامی ام به اين سخن پيامبر كه «خورشيد اسلام از غرب طلوع خواهد كرد» برخورد كرده بودم. به همين خاطر وقتی شنيدم كه اين «عالم بزرگ اسلامی» سخن پيامبر را اینگونه توجیه میكند، بسيار تعجب كردم .
من ، آن روزها گرچه جوانی سی ساله بودم ولی همانجا فهميدم كه اين جماعت قشری مذهب هرچند كه بسيار دانشمند و وجيه المله بنظر برسند، اما خدای اسلام را نمی شناسند و ما با آنها کارمان جور در نمی آید. اينك كه در آمريكا بسر می برم و می بينم كه حقوق فردی و انسانی چگونه در این کشور حرمت گزاده می شود تا حدی که موانع رشد و ارتقاء سیاه پوستان و زنان همه از بین رفته و آنها هم می توانند به عالی ترین مراتب شغلی و اجتماعی نائل آیند، درعين حال می بينيم كه كار اسلام و مسلمانی در كشورهای خاورميانه عربی و ايران به چه منجلابی سقوط كرده ، به اين سخن پيامبر گرامی بيشتر پی ميبرم كه تا چه حد حكيمانه پيش بينی كرده كه اسلام از منطقه اشراقش يعنی آنجايی كه اغلب مردمانش جانی و ستمكارند كوچ خواهد كرد و ضمن پراكنده شدن در اقصا نقاط جهان نهايت به غرب میرسد. در واقع اگر اسلام را به معنای اصلی اش یعنی صلح و برابری انسانها بگیریم آنگاه سحن پيامبر را باید به این معنا تعبیر کنیم كه شرق بدليل دور شدن از اصالتهای معنوی اش و چیرگی ظلم در همه زمینه های زندگی دیگر نمی تواند تجلیگاه ظهور دوباره خورشید اسلام باشد، بلكه نهایت غرب با روی کردش به برابری و تحقیق و اهمیت دادن به انسان زمینه ساز ظهور اسلام خواهد شد. ازاينرو معتقدم كه ما چيزی بنام “كشورهای اسلامی” نداريم. مردمانی كه در اين منطقه جهان بسر میبرند چيزی از اسلام حكمت آموز و صلح آميز و دوستار بشريت نمیدانند. تمامی انديشه های شايع در اين منطقه بنوعی به موضوع تداخل دین و قدرت پيوند دارند. طرز فكری كه پیشتر توسط كسانی چون معاويه و اعقاب او، سپس خلفای بنی عباس به مصداق کامل تداخل و تبدیل دین و دولت مبدل گشت و از آن حکومت های سلطه گر (سلطنتی) بوجود آمد که اساسش بر ستمکاری بود. از اینرو بود که جوامع اسلامی با ظلم حاکمان عباسی و ستم دست نشاندگان شان و ستم و قدرت طلبی توجیه گران روشنفکران دینی عصر خود (مثل خواجه نظام الملکها و امام غزالی ها) و ستم صوفیان وحدت وجودی که مردم را به تقدیر و قضای الهی به انفعال و ازخودبیگانگی وا داشته بودند همه با ستم و نادانی و تبعیض عجین شدند و دیگر صدای حق طلبی از هیچ جای آن بروز نکرد. علاوه بر اینها باید ظلم غلامان نوکیسه ترک را که از مناطق خاوری و آسیای مرکزی به فلات اصلی ایران و عراق و آسیای صغیر کوچ کرده بودند اضافه کرد که در آن فتنه گری ها و غوغای تفسیرات ظالمانه قوز بالا قوز شدند و باعث گشتند تا از همه طرف پرده بر روی خورشید حقیقت کشیده شود. از این تاریکی ها و نادانی ها بود که «جهان اسلامی» آن روزگاران زیر سم اسبان ترکان غُز و مغول زیر و رو شد و در پی آن سلسله های عثمانی و صفوی بوجود آمد که هریک با علم سنی گری و شیعه گری اما درواقع قدرت طلبی وضع را از آنچه که بود بدتر ساخت. امروزه اگر اوضاع «مسلمانان»، يعنی اين مردمی كه در منطقه خاورميانه يا ديگر جاهايی كه خود را «مسلمان» می دانند، همگی خراب است از اينروست كه همه آنها قهرمانانی چون خالدبن ولید و معاويه و منصور و هارون الرشيد پيش رو به الگو دارند، آنها گرچه امروزه صاحب دولت و كشور ديگری هستند اما اغلبشان آرزو دارند كه دوباره تحت لوا و سلطه ی امپراتوری عثمانی يا يكی از خلفای قدر قدرت بنی اميه و بنی عباس یا سرداری چون خالد بر اروپا و آسيا غلبه كنند و به همان «دوران طلايی» ظلم و دشمنی (نوزايی و رنسانس) داشته باشند زهی ناداني!. از اينرو اغلب اين مردم پيرو ظالم و مفتون هر انسانی می شوند كه در ضمن دینخواهی قدرت طلب هم می باشد. همين انگيزه است كه اينان را هرباره گرفتار دام قهرمانان ظلم پرور همچون جمال عبدالناصر و صدام حسين و “آيت الله” خمينی و اسامه بن لادن میكند چراكه بيشترشان اهل خدعه و دشمنی و توطئه و ظلمند. اغلب ايشان يا مقلد روشهای جاهلانه آخوندی “شيعه صفوی”اند كه با تز معصومیت برای پیامبران و امامان توجیه گرد تداخل دين و دولت اند و آنها با هم يكی میدانند و يا از طرز تفكر سنت حنفی پیروی می کنند که اولی الامر را حاکم می دانند ولو آنکه حاکم ظالم و فاسق باشد. به همين خاطراست كه آنها همگی از دايره علم و تمدن بذلت و خواری خارج می شوند. چنانكه آيه ٥٨ سوره بقره می فرمايد: “از آنكه آنها خونريزند و ديگران را از ديارشان فراری میدهند و اهل دسته بندی اند كه به گناه و ظلم به حقوق همديگر تجاوز مي كنند، خدا آنها را چنين در زندگانی دنيا و آخرت خوار كرده و به آنچه میكنند و غافل از(قانون) خدايند، پس به سوی بزرگترين عذابها رد می شوند”. اين مطلب عينا در تاريخ مذهب يهود تكرار شده چنانكه بعد از آنكه يهوديان ، مكتب انسان ساز و صلح جوی “شالوم” حضرت موسی را به دولت و حكومت تبديل كردند و ستمگرانه بر مردم حكمفرمايی كردند خداوند آنها را در دو نوبت يكی در زمان سلطه امپراتوری بابل بدست بخت النصر (۶۲۰ق م) و ديگر در زمان امپراتوری روم بدست امپراتور تايتس (۷۰م) نابود ساخت. “ديوار ندبه” كه امروزه يهوديان در برابرش سر ذلت تكان میدهند باقی مانده خرابه های معبد سليمان است كه در نوبت دوم بدست روميان بكلی نابود شد. سرتكانی يهود و اظهار پشيمانی آنها درواقع باید این معنا را منتقل کند كه آنها بعد از همه آن آوارگی ها اینک دريافته باشند كه به چه خطا (تداخل دین و دولت) از حق دورافتادند و چرا است که باید با پافشاری از دموکراسی موضع خود را از موضع قدرت طلبان مذهبی جدا سازند.
چيزی كه هنوز جماعت باصطلاح “اسلامی” بعد ازهمه آن خرابی ها و تلاشی ها نتوانسته بفهمد كه نبايد اعتقادات آسمانی خود را به انديشه های قدرت طلبانه زمينی آلوده كند. بنابراين بعيد نيست كه مسلمانان نیز با روی کردن به قدرت و “هل من مبارز” طلبی با قدرت های سكولار و تحریک آنها به حمله بر ایشان به همان سرنوشتی دچار شوند که يهوديان برای دوهزار و هفتصد سال دچار شدند.
جای بسی تاسف است كه اسلام شناسان ما هنوز براستی درنیافته اند که جامعه ما در چه موقعیت خطرناکی بسر می برد. متاسفانه در بين ما ايرانيان هنوز كسی براستی قد علم نكرده كه با اين بت بزرگ يعنی جسد خمينی ، ابراهيم وار در بيفتد و پيش از آنكه آمريكاييان عكسهای او و دارودسته اش را از در و ديوار ادارات پايتخت پايين بكشند، بتواند عملكرد فریبکارانه وی را از جهت عقيدتی و دينی نقد كند. كسی كه با شعارهای بی سر و ته اش با سرنوشت ٧٠ ميليون ايرانی بازی كرد و هزاران هزار جوان سرفراز ما را بكشتن داد و ميليونها ايرانی را در سراسر جهان پراكنده ساخت. كسی كه از يك طرف برای مقلدينش تفسير قرآن می كرد و شعر “صوفيانه” می سرود، اما برای آنان هرگز نگفت كه: “خدا بيزار است از آن مردمی كه خودی و غيرخودی بكنند و بنام خدا همديگر را بكشند و هموطنانشان را از ديار خودشان فراری بدهند”. (آيه ٨٥ سوره بقره)
-------------------
* اما درباره عکس ورود خمینی به ایران
این عکس 25 سال است که در مطبوعات ایران کسی حق انتشار آن را ندارد.
نفر سمت راست گوشه، ابوالحسن بنی صدر است. او که با 11 میلیون رای نخستین رئیس جمهور ایران شده بود، با جمله تاریخی آیت الله خمینی در 25 خرداد 60:” 35 میلیون نفر بگویند بله، من میگویم نه.” کنار زده شد. 7 تن از مشاورانش اعدام شدند، هزاران تن از هوادارنش به زندان رفتند و خودش رهسپار تبعید شد.
درست بالای سر خمینی، مرد روحانی با عمامه سفید آیت الله لاهوتی است. او که از زندانیان با سابقه قبل از انقلاب به همراه منتظری و طالقانی بود، بعد از پیروزی انقلاب از سرسخت ترین هواداران رئیس جمهور بنی صدر، به شمار میرفت. به فاصله 2 ماه پس از کنار زدن بنی صدر توسط لاجوردی به زندان اوین برده شد و اعدام شد. جمله معروف او خطاب به سران حزب جمهوری (بهشتی،خامنه ای و رفسنجانی) این بود: “مردم انقلاب نکردند تا من وشما بر آنها حکومت کنیم . اگر قرار بود با چماق و زورگویی بتوانند حکومت کنند قبل از شما آریامهر بود. حاکمیت تک حزبی است که صدای پای فاشیزم را به گوش میرساند. وای به حال آن انقلابی که 8 درصد به 80 درصد حکومت کنند. اگر زور میتوانست آدم را جای خودش بنشاند، پیش از شما زورمند تر از شما بودند. شما جز اینکه خفقان ایجاد کنید و برای مردم مشکل درست کنید کار دیگری نمی کنید.”( روزنامه انقلاب اسلامی، ۲۲ فروردین ۱۳۶۰- انقلاب اسلامی، ۸آذر ۱۳۵۹)
نفرایستاده میان آیت الله مطهری و لاهوتی، صادق قطب زاده است. او که به همراه ابراهیم یزدی و بنی صدر راه انقلاب را در پاریس هموار کرده بود، 24 شهریور 1361، به اتهام توطئه انفجار جماران، زندانی و اعدام شد. آیت الله منتظری بعدها در خاطراتش نوشت:”بعدا شنيدم آقاي حاج احمد آقا در زندان سراغ آقاي قطب زاده رفته و به او گفته است شما مصلحتا اين مطالب را بگوييد و اقرار كنيد و بعد امام شمارا عفو ميكنند، ولي او را اعدام كردند. بعدها از طريق موثقي شنيدم كه جريان ريختن مواد منفجره در چاه نزديك محل سكونت مرحوم امام بكلي جعلي است و واقعيت نداشته است.”(خاطرات آیت الله منتظری،ج۱،ص۴۸۵)
قطب زاده دردادگاه پرسيده بود:”روشنفکران و روحانيانی که بنيادگذار انقلاب بودند کجا هستند؟ آيا حتی يک تن از آنها در کاری هست؟ اينها که امروز بر کارند در جريان انقلاب چه می کردند؟”(ایستاده بر آرمان،ص ۲۷)
آن که در کنار بنی صدر ایستاده، صادق طباطبایی است. سخنگوی دولت مهندس بازرگان بود. بعد به بازرگان پشت کرد و به صف حکومتی ها پیوست.در سال 61 به دلیل قاچاق 3.75 پوند تریاک توسط پلیس آلمان دستگیر و در دادگاه دوسلدورف به 3 سال زندان محکوم شد.( پس از بحران، خاطرات هاشمی رفسنجانی، صص ۳۵۹،۴۱۱،۴۱۹) با پادرمیانی وزیرخارجه آلمان و مصونیت سیاسی به عنوان عنصر نامطلوب از آن کشور اخراج شد. او همچنان به حمایت از جمهوری اسلامی ادامه میدهد.
منبع نقل قول ها: کتاب ایستاده بر آرمان، روایت فروپاشی یک انقلاب،علی غریب، انتشارات انقلاب اسلامی،دی ۸۵